|
|
|
||
|
بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد بنام حضرت دوست که دلم دیوانه اوست بنام یگانه دادار عالم هستی آن ذات لایزال الهی آنکه عقل و خرد آفرید حجت را بر بندگان به اتمام آفرید رهایشان کرد و عشق را آفرید ![]()
سخن اول :
با عرض سلام و ادب به پیشگاه همه خوانندگان عزیز بر همه مخلوقات عالم هستی و بر همه شما صاحبان اندیشه و خرد که در پی معرفت و موفقیت در امور زندگی مادی و معنوی قدم بر این وبلاگ گذاشتین ،و بنده را مورد لطف و عنایت خود قرار داده اید و یا با تمسخر به من درس ایستادگی و استقامت و دوباره اندیشیدن داده اید، در جستار های زیرین پاسخی بر پرسشها و دلنوشته ها و رموز الهام شده بر دلم از رمزهای موفقیت در همه امور زندگی نگاشته ام ٫ سخن را کوتاه میکنم و توضیحی در رابطه با تصاویر زیر میگذارم: این تصاویر نه برای خود نمائیست و نه اینکه اصلا کار شاقی کردیم و در پی چنین افکاری باشیم فقط میخواهم بگویم عرفان و معرفت به داشتن چنین قدرت هایی نیست و گول چرب زبانیهای عده ایی که با نوشتن کتب و گذاردن چند عکس اینچنینی در پی خالی کردن جیب مردم هستند و در رابطه با علوم باطنی هیچ اطلاعاتی هم ندارند را نخورید. اگر عرفان به اینه منم بلدم.
گل قسم به ذات اقدس الهی عارف کسی نیست که صاحب یال و کوپال باشد بدنبال افرادی با قیافه های عجیب و غریب و گاها گوشه نشین هایی که از زندگی خود سودی نبردند نروید !! دو نکته سه نکته ایی را خوب گوش بگیر: ۱-نماز( یعنی راز و نیاز به زبانی که بفهمیش)بخوان ۲-درس بخوان ،درس!(مطالعه در هر زمینه که دوست داری) ۳-مهمتر از هر دو اینها گناه نکن!! مخصوصا در حق دیگران!! ********************************************* نکته دوم این گفتار زرتشت را گوش بگیر: ۱و۲و۳- پندار نیک(سرچشمه نیکی ها)کردار نیک(خودت خرما بخور بعد از مزه خرما به ما بگو). گفتار نیک (نشر آگاهی ها) به راستی هنوز فکر میکنید یاد گرفتن اینکه گناه نکردن و نیکی کردن انقدر براتون مشکل هست ؟ با مرام و معرفت بودن در زندگی نیاز به این داره که یک آدم با یال و کوپال و هر کسی مثل من بالا سرت باشه؟ عزیزان در کل این دو نکته سه نکته ایی فقط بگم هرکاره ایی که هستی مرام و معرفت دار
سخن دوم: جواب سوالات دوستانی که همیشه از من میپرسند: ۱-خدا کیست،چیست؟(منم به اندازه تو میدانم)کجاست؟ چطور بگم؟ جزیره تنهایی من (روند شکل گیری تفکرات انسان های اولیه)
چشمانم را گشودم واژه ها مفهومی نداشت ابزار نوشتن وجود نداشت کینه و نفرت و خود بزرگ بینی چیه؟ حتی غرور و دروغ مفهومی نداشت!!! از جایم برخواستم و در خلوت خود به دنبال کسی میگشتم که نامش امروز مادر است هیچ کسی نبود جز کوه ، جنگل و حیوانات و...... ولی هیچ کدام مادر من نبود در پی این جستوجوهایم چشمم به حوا افتاد ایستادم گویی قلبم آتش گرفت محو فرم اندام بدن او شدم و عشق در وجودم شعله ور شد پنداشتم او مادر من است خودم را به او رساندم و بیدرنگ گفتم تویی مادر من ؟.... بعد این ما دو همراه شدیم و فهمیدیم مادر ما خدای ما آن ذات لایزال چیزیست در پس پرده هستی که دیدن او ممکن نبود ما را. اما جلوه های آفرینش او میسر ! خود را در زمین با شعور ترین قدرتمند ترین توانمند ترین و آگاه ترین موجود عالم هستی بدیدم یعنی نزدیک ترین به او پنداشتم که دگر چه هستم بلکه هر چه از خود بشناسم حقیقت او را شناختم ..... گویا من خود اویم...هر اثری هم که بینم نشان اوست که در این باب دلنوشته ایی دارم : دوستی پرسید خدا کجاست؟ الهی پرسشی دارم عاصی نشدی از من!! ؟؟؟ پس بیا و بنشین با من که این بار مثل هر بار با خود قلمی آوردم از نقش خیال خود خواهم که آسمان را نقاشی کشم چه قشنگ است آسمانی که نقش تو در آن باشد!! الهی نرو ، نرو که خواهان آنم تو را نقش کشم بر روی هر آنچه که در هستی آفریدی نقش تو در خیال من است مهر تو در قلب من است آوای تو در جسم و جان من است الهی هستی را بزرگ آفریدی!!!بزرگ. پرسشی دارم؟؟هستی را چگونه در دل من آفریدی!!! این دل را چگونه آفریدی..... اینجا عقل من از پاسخ میماند و دل هر موجود از عالم هستی چه سنگ چه کوه ٫دریا همه و همه را جایگاه جلوس خداوندی میپندارد.
سخن سوم:
خدا را کی در آغوش خود لمس کردی؟ بارها برای پاسخ به این سوال به اندیشه بنشستم نفهمیدم که آخر هیچ نفهمیدم آخر کدامین قطره آغوش اقیانوس را چشیده ؟ که من بچشم !! مگر قطره ایی غرق شده در اقیانوس میتواند به چنین پرسشی برسد تا اینکه بر صفحه ذهنم چنین ندا آمد !!! آیا تو دانی کدام لحظه از آغوش ما رها شدی!!!!!!!!!!!؟ گریستم و گریستم چاره نداشتم لبخندی زدم و نگریستم همه دم چشیدم. *********************************************** سخن چهارم عشق: من شدم و حوا عشق از اینجا شد هوید!!! چه کشیدم از این عشق هم مرا به عرش برد هم به فرش گفتم بعد از این به همراهان ای همراه من عشق نشان تعالی نیست اگر عشق برای خداوند نشان تعالی بود خلق گاو و گوسفند برای خدا خالی از لطف نبود. که حیوان و جماد دائم شب و روز در ذکر اویند. اما من انسانم !!! صاحب عقل و خرد و دانشم تفاوتم در چیست؟ گفتم از امروز ای انسان دل را به من بده من در برابرش عقل را بتو خواهم داد آنگاه که عاقل شدی دل را بتو باز پس خواهم داد.
نتیجه حاصله: در زندگی روزمره گول شیادی و تبلیغات دروغین و پر زرق و برق را نخوریم که فردا دیگران ما را ملامت کنند!! مگر عقل نداشتی !! پس به دل زیاده هم نباید اطمینان داشت ٫ بسیاری از اشعار شعرا تاثیر بر دلمان میگذارد و عقل و هوش را زما میرباید باید نهایت دقت به عمل آید.
سخن ششم خدا حافظ : آمده ام با شما همراهان خوبم خداحافظی کنم البته نه ! نه !! نه برای ندیدن بلکه برای آموختن !!آموختن اینکه بیاموزیم و بفهمیم که به نکاتی که آموختیم نقطه
پایانی دهیم. .......!! اگر برای هیچ کتابی نقطه پایانی نگذاشتی برای کتاب من اکنون نقطه ایی بگذار و به اندیشه بنشین .آیا تو را بس نیست این همه خواندن کتب متافیزیک روانشناسی موفق زیستن و درست زیستن؟ مگر بر توانایی های خودت پی نبردی؟پس کی و چه وقت قصد داری دست از خواندن برداری و اندکی پی نوشتن آیی!!!!؟دوست عزیز خواهرم برادرم دیگر پی استاد و علامه موفقیت بودن بس است
تو دیگر کودک نیستی تو خود کتابی سرشار از علم و اندیشه ایی خداحافظ
اعضا.. من را قصد آن بود کتابی بنگارم بنام آخرین کتاب !!!چه بگویم که اول و
آخر تو بودی.بیا بنگریم بر آموخته های خویش ،و بکار بریم از آن در زندگی خویش.
نقطه پایان کتاب خویشتن را اکنون بگذار که فردا دیر است..
نتیجه: چرا عادت کردیم چند مرتبه به برخی از آقایان و مدعیان کلاسهای روانشناسی هیپنوتیزم و.... مبلغی بابت یادگیری فنون مختلف بهایی از وقت و ثروت خود دهیم، چرا؟؟مگر آن بار که دادی کفایتت نکرد!! گاهی وقتها برخی از شما را میبینم که پس از چند مرتبه شرکت تکراری در این کلاسها شاخه گلی تقدیم استاد میکنید و میگوئید من بسیار خوشحالم که برای بار مثلاسوم در این کلاسها شرکت میکنم!! آخر چرا؟ چرا ؟ اگر مال و اموال زیاده داری هستند کسانی که با شاخه گلی شاد شوند در آسایشگاهها و گوشه های خانه هاشان.
سخن هفتم:
استاد یا شاگردی: همراهان سبزم شما میتوانی ده سال شاگردیم را بکنید تا فنون یوگا
را خوب بیاموزی و هم اکنون میتوانی یک دوره سه ماهه از من مربی گری
یوگا بگیری بقولی توانایی استادی این علم را بگیری !! کدام را میپسندی؟
استادی یا شاگردی؟ هیچ با خود اندیشیده ایی که در حال استادی بر
استادیت افزوده و در شاگردی بر شاگردیت؟
مگر آن روز.....کدام روز؟ کدام شب؟
منظورم از شب و روز تحول است روزی که انقلاب فکری در تو ایجاد شود
و تو به روشنی و شفافیت ذهنی برسی بفهمی که انا انزلناه فی لیل چه
شبیست؟آیا به راستی آن شب برتر از 1000شب است؟
شب قدر تو کی و چه وقت است؟آیا همه در یک وقت به شب قدر میرسند؟
بی شک شبیست که تو به این فهم و آگاهی برسی که تو خدایی هستی
کوچک در برابر خدای بزرگ در این هستی و خودت را دریابی پس دریاب..!!
بی شک شبیست که تو به روشنی و شفافیت و روشنی دل برسی و
بفهمی چشم بصیرت ما بین دو پیشانی نیست و در اندیشه و روان ما
نهفته است.. بیا این راز بزرگ را مخفی نگه نداریم و بدان عمل کنیم این
راز بزرگ چیزی نیست جز این که از این پس خود را در غالب استاد ببینیم...
بارها بر صفحه دیوارها <تبلیغات آموزش زبان دوره راهنمایی
در منزل شما> را دیدم!
میدانم اکثر شما حداقل مدرک سوم راهنمایی دارید. سوال؟
آیا میتوانید با چند مرتبه مطالعه دوباره این کتاب آموزش خصوصی بدهید؟
آیا برای آموزش حتما باید مدرک دکترای زبان داشته باشی؟
عزیزم دوباره این راز با تو میگویم توانمندیهای خودت را باور کن تو استادی !!استاد.. این را استادم خیانت نکرد و به من آموخت.
*************************************************************
سخن هشتم معرفت:
هر انسانی صاحب اندیشه و استعدادیست متفاوت و یا متشابه و هر
کدام را سمت و سوئیست یکی پزشک میشود و یکی معمار خوش اندیشه،
اما بایستی بدانیم در هر لباس و سمتی که هستیم یک علم گوهره ایی هم
هست که جان را آرامش و روح را جلا دهد.که آن معرفت است .معرفت واژه بیگانه ایی گفتم؟
وقتی به زمان حالم مینگرم و میبینم یکی پزشک مشهور شهر میشود ولی
بویی از معرفت نبردست وقتی به شاه و وزیر و وزرا مینگرم
اگر همه اینان حتی من و تو خواننده خوبم!!کمی از علم معرفت داشتیم
از خیر و خوشی چه کم داشتیم؟دانایی و ثروت داشته باشیم ولی معرفت...
بیا برای معرفت خویش حدی بگذاریم ،نباشیم آنقدر سر به زیر که هر ره رویی
از راه برسید بنوازد پس گردنی از روی سربه زیری
معرفت آن است که تو در مسیر معنویت به راهی که روانی افتاده و شکسته
گر بدیدی مدد رسان باشی به شکلی و راه و روشی!!
کمک تو بنا باشد بر اندیشه تو بنگر افتاده را درد چه هست ولی از دردش و
دین و ایمانش مپرس ،طبیب معرفت باش اگر افتاده ،برای برخواستن از تو
دستی خواست ببین اگر توانی راه ایستادن خود را به او بیاموزی،بیاموز و
دستش را بگیر، به هر صورت ممکن .!!!
نتیجه: معرفت برترین علم هاست ،مبادا زمانی که دستت را برای کمک به دیگران پیش میبری منت بگذاری و کمکت بنا باشد بر اساس ثروت و دین و ....برای انسانیت قدم بردار.
--
سخن نهم معرفت و یادگیری و عشق:
ای ره روی علم معرفت!! گرچه معرفت گوهر وجودیست جایگاه علم و دگر
اندیشه ها را کوچک نشمار که اگر برای کردگار بزرگ جایگاه فقط معرفت بود و فقط
عشق بود و عشق ورزیدن !! پس همانا او را
حیواناتی که خلق بود کفایت میکرد به راستی چه فرقیست بین آن انسانی که
پی نور و علم و دانش نیست و چون حیوانات در پی خورد و خواب و پوشش
خویشتن است؟ حقیقت آن است که ما همواره در پی کسب علم و دانش از این استاد به آن
استادیم ولی هرگز در صدد استفاده کاربردی از آموخته های استاد پیشین نیستیم
و شایع ترین دلیل آن این است که باور های ذهنی مان از خود!! هنوز همان
نظام باورهای کودکیمان است ما فکر میکنیم موفقیت فقط از آن اساتید معنوی که
در پی آموزش به ما هستند میباشد و بس!!آری ،درست اندیشیدیم ای کاش از
همان اوایل کودکی در دبستان هایمان آخر هفته بجای اساتید همان کودکان نو آموز
شروع به درس دادن خردسالان میکردند تا در باورشان بگنجد آنها نه تنها توان یادگیری بلکه توان
استفاده و استادی را در همان کودکی دارند!!گریه ام میگیرد از این همه توانایی بشر و این همه
بی مهری و نادانی نسبت به خویشتن!!
نتیجه: آدمیزاد از طفولیت در پی یادگیریست ،و توانایی آموختن نیز از جمله توانمندی های اوست، این گفتار را عمیقا باور کنید!!خودتان را عمیقا باور کنید!! و بدانید همه علوم گرانبهاست و این نیست که حتما باید دکتر بود یا مهندس بود یا طلبه بود و...هر کسی در شغل و مقام و منسب خودش با اندکی معرفت زیباست. زیبایی گل به رنگا رنگی آن است از نشانه های عارف موفقیت در تمام زمینه های زندگیش هست نه فقط فتح وجود خودش و ماندن در گل از دیدگاه خانواده و اقتصاد و..منتها معرفت برترین علوم هست و اینگونه نیست که کسی کار و زندگیش را برایش تعطیل کند و راهی هندوستان شود.
------------------------------------------------------------------------------------ سخن دهم قدرتها نهفته در ترس هستند:
قدرت روح خودتان را باور کنيد زيرا با پرورش آن ميتوانيد از زندگيتان يک شاهکار بسازيدموفق باشيد حالتي از ايجاد بيحسي سطحي در خلسه ضعيف هر شخصي که بتونه به اين باور برسه که غير ممکن ممکنه اون شخص ميتونه گرچه گاها با درد همراه هست ولي شدني هست.
خواستم بگم ما عموما در زندگي از يه چيزي هراس داريم ! چرا؟ چون
مي ترسيم که خون بياد ميترسيم که درد بياد نمي گيم وقتي يکي موفق
به انجام کاري شد، منم که داراي مغز و اعصابي شبيه به اون هستم، من
هم ميتوانم در راستای علاقه مندیهای خودم موفق به انجام کاری شوم !اين چيزي که نميزاره پروانه وجوديمونو رويت کنيم فکرترس از اونه نه خودش خودش مثلا چه کار ميخاد بکنه ؟ نهايتش اينه که بميريم !يعني ميميريم؟
اينکه تو سيخ به سر و صورت خودت بزني يه کار کودکانه هست تلاش کن
به زانو در آوردن آن فکري
که مانع پيشرفت تو در مراحل انسان گونه زيستن است .
********************************************************** سخن یازدهم:
انتظار:
نمیدانم تا به حال در انتظار تاکسی ایستاده ایید؟یا که منتظر یک رویداد شده
ایید؟بارها آمده ام و خواستم بدانم دقیقا لحظه قبل از اینکه به
خواب شبانه میروم چه اتفاقی بر روی سیستم فکری عصبی من رخ میدهد.
هوشیاریم را از دست میدهم و به من در آن شب و ساعت که
به انتظار ماندم تا ببینم برای خواب
چه سیکلی طی میشود به مرحله خواب نرسیدم و یا اینکه روند خواب
برایم به منزله جام زهری شد!! متوجه این حقیقت شدم که اگر من
منتظر عملی باشم آن عمل یا رخ نمی دهد یا با فاصله طولانی و سیکل
ناخوشایندی رخ میدهد ، یاد بگیریم کسی را منتظر خود نگه نداریم
پدر و مادر ها را تا نیمه های شب منتظر نگه نداریم .!!
با یک نگاه به گذشته خودمان میبینیم برای
قوی تر ساختن ارتباط با خدا به راز و نیاز میپردازیم اما اما اما
منتظر دریافت پاداش از طرف او هستیم و این انتظار موجب آن میشود
که ما به آن چیزی که در رویایمان میپروراندیم برچسب بطلان بچسبانیم
در گذشته نیز افرادی به راز و نیاز میپرداختند تا به راز هستی برسند
تا به سیر کمالات و معرفت برسند تا از خود معجزاتی بروز دهند
به حقیت بگویم این عرفا به هیچ چیزی نرسیدند و اگر هم رسیده باشند
ره یک شبه را صد ساله گذر کردند.در برابر انتظار نکته دیگری نیز
هست ...
تصویری بعد از خروج سیخ بدون خون ریزی
سخن دوازدهم:
گیر دادن!!
تلاش و کوشش به جهت موفقیت اما درگیر شدن و گیر دادن به یک جزئ از
مسیر هدف گذاری شده ،شما برای امتحان زبان و یا هر تستی آماده شده اید
واز ده سوال یا تستی که در مقابلتان قرار داده شد شروع به پاسخ گویی میکنید
شاید بارها برایتان اتفاق افتاده باشد وقتی در مساله چهارم گیر میکنید و احساس میکند
جواب سوال نک زبانتان است اما نمیتوانید آن را بخاطر بیاورید و شما گیر
به این سوال داده اید و به مغزتان فشار میاورید که پاسخ را بیاد آورید
غافل از اینکه فرصت حل مسائل دیگر را نیز از دست داده ائید اما اما در پس این گیر دادن یک
نکته دیگری نیز هست!! **************************************************** سخن سیزدهم:
رهایی:
در دامان رهائیست که شما موفق به کسب آرامش و رسیدن به
نتیجه مطلوب از کرده خود هستید. اکنون جواب سوال
چهارم به ذهنتان نمیاد اما با رهائیی این سوال و حل
مسائل سوالات بعدی ناگهان در دامان رهائیی حین حل
مسائل دیگر متوجه میشوید جواب سوال چهارم به ذهن
شما خطور کرده است.و شما با موفقیت از این تست بیرون
میروید.و آیا بیاد میاورید در دوره تحصیلات هر وقتی
از پای امتحان بیرون میامدین پاسخ
سوالاتی که فراموش کرده بودین به ذهن شما میرسید؟ و خود
را سرزنش میکردید چرا حالا؟؟آری دوستان این انتظار و
گیر دادن موجب استرس و رهایی
و تلاش از عوامل موفقیت در همه امورات زندگی تحصیلی
ریلکسیشن راز و نیاز و....است نه تنها شما
در زمان خودهیپنوتیزمی بایستی این مسائل را رعایت کنید
بلکه متوجه آن در همه احوال زندگی باشید که مبادا خود
را درگیر بی اطلاعی از این مسائل کنید بسیاری از اوغات
افراد با صرف مطالعه یک موضوع در صدد حل ناخودآگاه
مشکلات خویش بر میایندکه امیدوارم دانسته ها و
شناسایی هایم برای شما نیز
کاربرد داشته باشد.
سخن چهاردهم: دوستان عذر میخواهم هیچ وقت مطلب به این بلندی نگذاشتم که وقت زیادی از شما گرفته شود اما این را نتوانستم بشکونم و کوتاه کنم همینطور که هست سود ببرید. ************************************************* روی سخنم با همراهانی هست که مدعی سختی و عذاب در زندگی خویش هستند ای دوستانی که میگوئید:هر چه سختی و بدبختی تو زندگیست مال منه!!!!کجائید که ببینید و بفهمید عشق میتونه سختی رو به تلی از خاکستر تبدیل کنه!!!!؟کجائید؟کجا؟ این را بدانید اگر در زندگیتان، تحصیلتان و کارتان اگر احساس سختی و مشقت دارین شایع ترین علتش اینه که با عشق و مهر و محبت بیگانه ائید.....بیگانه!! خودتان هم نمی دانید بدنبال چی هستین چه در زمینه تحصیل چه عرفان چه هر چیزی که فکر کنید به خواسته هایتان نیروی عشق و مهر و محبت بیافزائید. برای رفع این مشکل من دقیقا نمیدانم چه باید کرد ولی!!میشه در خود کنکاشی کرد و در پی کاری همسری و استادی برای فهم گفته هایش باشید که دوستش بدارید!!!اگر به دیده کینه و نفرت بر گفته هایم نگاه کنید هیچ نخواهید فهمید ولی اگر چون برادری بنگرید که دوستش دارید به عنوان یک مخلوق کردگار نه تنها متوجه منظورم خواهید شد بلکه بسیار ناگفته ها از دلم به دلتان خواهد رسید..... نتیجه: زمحبت خارها گل....
وقتى پاى عشق به میان مى آید، وقتى بنا بر این گذاشته مى شود كه خوبى را با خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناى زندگى براساس همان پیمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود، پایه گذارى مى شود.
(چهره موسی شیخ قبل و بعد از سانحه تصادف) موسى آینه را گرفت. چند دقیقه شوكه شد و بعد شروع به گریه كرد. روى صورتش دست مى كشید. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد.
http://heidariam.blogfa.com/post-323.aspx *******************************************************
http://heidariam.blogfa.com/post-328.aspx آمنه شیخ بانک ملت شعبه محمد شهر کرج کد ۸۸۰۹۶ شماره حساب ۳/۳۰۲۷۹۷ موسی شیخ : ۶۸۸۳۴۸۶-۰۲۶۱
سخن پانزدهم شاهد باشید وقتی یاد گرفتیم به هر چیزی گیر ندهیم و انتظار نکشیم و نداشته باشیم در حقیقت شاهدیم شاهد بودن تکنیک قوی برای رسیدن به آرامش است که از این تکنیک برخی از اساتید سواستفاده میکنند و آثار بدست آمده از آن را به خود یا نتیجه کلاس های خود و یا اتصال شاگرد به منبع هستی جهت درمان و سیر معنوی میدانند در حالی که سیر معنوی بدون هماهنگی سایر موارد قابل قبول نیست حالا من تکنیک را بیان میکنم و بعد اندکی پیرامون آن سخن میگویم: در جایی راحت که میتواند جای خواب شما هم باشد بخوابید و جسم خود را رها کنید پلک چشم بسته باشد و اگر از هیپنوتیزم و تلقین و....چیزی میدانید رهایش کنید شما در این تکنیک فقط کافیست شاهد یا یک بیننده باشید بیننده حالاتی که در جسم و جان شما رخ میدهد این تمرین را برای ۲۰دقیقه انجام دهید. نتیجه حاصله : به مرور جسم شما کرخت و سنگین یا شل و نرم میشود و شما وارد فضای روحانی میشوید که در این فضا شما به منبع هستی متصل میشوید بیماریهای شما هوشمندانه درمان میشود بدون آنکه شما تلقین یا تصوری کنیدو استادی بالای سرتان باشد شما در این تکنیک فقط شاهد باشید و کنجکاوی نکنید. نتیجه من: آیا به راستی یک استاد باید شما را کانالیزه کند؟ یا به هر عنوان پولی بگیرد و شما را متصل به خدای مهربان بکند؟ یا با شیوع های جدیدی که آیندگان با کپی برداری از همین اسرار به ظاهر پیچیده من آن را پیچیده نشان دهند تا بازار جدید و نام جدیدی از خود به نمایش بگذارند.... سخن شانزدهم تکیه گاه: تکیه گاه چیست؟ آیا ما نیازمند به تکیه گاه هستیم؟ گاهی برخی از توانایی ها از عهده ما خارج است تصور کنید شخصی مثلا فلج وارد یک مکان متبرک یا مقدس میشود ، این شخص با خواندن دعا و... ناگهان شفا پیدا میکند. برخی افراد با تلقین و تصور شفا میابد کاری نداریم که علت تلقین است یا تصور اما اگر آن مکان متبرک (تکیه گاه) نبود چه میشد؟ گاهی وقت ها وجود یک استاد را ما احساس میکنیم در چنین زمانی وجود یک انسان دانا میتواند تکیه گاهی محکم برای رهروان حقیقت باشد. ؟ این انسان کیست؟ بسته به نوع هدف میتواند متغیر باشد ،پدر، مادر ، استاد ، همسر، و هر کس دیگر میتواند تکیه گاهی برای شما باشد. سخن هفدهم تربیت یا دست آموز: وقتی ما پدر و مادر ها به بچه ها میگیم فرزند دلبندم برو این کار را برایمان انجام بده میگیم: به به عجب فرزندی دارم و دلخوشی ما آدمها شده به داشتن چنین فرزندهای خوب!!! چگونه بگویم که آیا اصل تربیت چنین است؟ اگر فرزندی باشیم که تابع دستورات بزرگ تر ها ست و چنین فرزندی موجب افتخار است باید بگویم مرحبا به مربیان سیر که حیوانات را نیز به ادب واداشته اند!!! از نظر من این ادب نیست و این چیزی جز طوطی وار اجرا کردن برنامه نخواهد بود و حقیقتا ما دست آموزی بیش نشدیم. این را بدانیم و در خود تفکر و تعمق کنیم و عملی طوطی وارانه انجام ندهیم که فردای ناخوشایندی برای خود رقم بزنیم. سخن هجدهم
به درجه ادعا رسیدن: آیا شما هم از آن دسته افرادی هستید که چون برخی مدعیان علوم مختلف چون انرژی درمانی چون طبابت چون .... از خود اثری گذاشته باشید؟ بعد از این اثر چه شد؟ نباشیم چون عده ایی بیشماری از همین من و شما ها که به مقام ادعا رسیدن رسیده باشیم وقتی اثری خلق کردیم در پی اثبات آن و سپس ادامه تجربیات علمی خود باشیم راهی که منتهی به کمال شود پایان و ادعا ندارد ، مدعی به پایان راه رسیده گویا به بن بست رسید. سخن نوزدهم حرکت باید کرد:
![]() عکسی که در بالا مشاهده می کنید ... عکسی که هیچگاه از خاطر انسانیت محو نخواهدشد. سال سال 1994 است، یک کودک سودانی در حال جان دادن بر اثر گرسنگی استو لاشخوری که در پشت انتظار مرگ یک کودک را می کشد. پروردگارا هر از گاهی به دیدن زبانی از یک تصویر دلم به درد میاید و روحیه خود را میبازم وقتی به تو میاندیشم دوباره میخواهم درس دوباره ایستادن و قدرت و شور و شوق بیاموزم. در اوج افسرگی و ناراحتی در وجودم قدرتیست که مرا به دوباره ایستادن و زندگی کردن فرا میخواندو یاورم باش ای یگانه معبودم. ![]() |
|||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 9:54 توسط رامین عابدی
|
|
|||